تبليغاتX
داستان های کوتاه من ( آشنای من ) - "فشار منگنه"

داستان های کوتاه من ( آشنای من )

"فشار منگنه"

ترس شدیدی تمام وجودش را در بر گرفت. احساس کرد کسی پشت سرش است اما به خودش نوید می داد چیزی نیست .

یکسالی می شد ازدواج کرده بود . چه آرزو هایی در سر داشت  ! اوایل همه چیز خوب پیش می رفت تا اینکه  کم کم احساس کرد پرویز، حتی فکر کردنش هم برایش سخت بود .

این اولین سرقتش از یک لوازم آرایشی است .وقتی وارد مغازه شد یاد حرف های پرویز افتاد تمام دستورات را می بایست مو به مو اجرا می کرد . نفرتی در وجودش شعله زد . هم ترس دزدی را داشت و هم ترس از پرویز .

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 16:5  توسط گل سرخ  |