"فشار منگنه"
ترس شدیدی تمام وجودش را در بر گرفت. احساس کرد کسی پشت سرش است اما به خودش نوید می داد چیزی نیست .
یکسالی می شد ازدواج کرده بود . چه آرزو هایی در سر داشت ! اوایل همه چیز خوب پیش می رفت تا اینکه کم کم احساس کرد پرویز، حتی فکر کردنش هم برایش سخت بود .
این اولین سرقتش از یک لوازم آرایشی است .وقتی وارد مغازه شد یاد حرف های پرویز افتاد تمام دستورات را می بایست مو به مو اجرا می کرد . نفرتی در وجودش شعله زد . هم ترس دزدی را داشت و هم ترس از پرویز .
+ نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 16:5  توسط گل سرخ
|
