تبليغاتX
داستان های کوتاه من ( آشنای من )


داستان های کوتاه من ( آشنای من )

دخترک کوچک بی اعتنایی پدر را خوب می فهمید. اشک های مادر را بخاطر داشت.

زنبیل کوچکش را دردستانش قرار داد،اسباب بازی هایش را دور خود چید! ونقش مادر را خوب بازی کرد.

آرزوهای مادر را در زنبیل ریخت. مادر را صدا کرد.

زنبیلش را کناری گذاشت،بطرف آشپز خانه رفت زنبیل مادر را برداشت.

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 11:50 توسط گل سرخ| |

باران در حال باریدن بود . سامان غرق در افکارش، تا مدتی پشت در منزلش ایستاده بود ! نمی دانست جواب آزمایش سمیرا را چه بگوید!

بغض کلویش را فشار می داد. صدای عباس آقا همسایه دیوار به دیوارش اورا به خود آورد .

عباس آقا با نگرانی گفت : پسرم از پشت پنجره ساعتی است که تو را می بینم چی شده! سامان انگار منتظر بود یک ناجی از راه برسد.

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 13:33 توسط گل سرخ| |

روزی طلا فروشی می خواست شاگردش را امتحان کند . چندین سکه بهش داد وگفت اینها را ببر به این آدرس ...

شاگرد بدون آنکه نگاهی به آدرس بی اندازد رفت در راه وسوسه شده بود. سکه هارا داخل گودالی چال کند. وبعد به صاحب مغازه بگوید در راه موتورسواری سکه ها را از او ربوده! نقشه اش را بد از چند ساعتی اجرا کرد ! نمی دانست کسی مثل سایه در تعقیب اوست .

با ناراحتی وارد مغازه شد وبا شیون ماجرا را تعریف کرد . صاحب طلا فروش گفت:  حیف شد!

 اگر به آدرس نگاهی می کردی! آدرس خونه خودت نوشته بودم تا برسانی دست خانمت !

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 0:16 توسط گل سرخ| |

بهار در راه است  ! سا ل خوبی برایتان آرزو مندم !Click to view full size image

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 10:0 توسط گل سرخ| |

چادر سفیدش را بر سر کرد وراهی کوچه شد حسین هر وقت رعنا را با چادر سفید می دید با عجله به دنبالش می رفت .فهمید باز گل بانو روانه قبرستان شده !دیگه عادت کرده بود . با هم به قطعه شهدا رفتند .
نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 23:16 توسط گل سرخ| |

نویسنده نیستم ادعای هم ندارم ! نوشتن را دوست می دارم . نوشته هایم ابهام دارد ! شاید زندگی خودش یک ابهام بزرگی است .

در انتظار نقد دوستان خوبم هستم

نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 1:1 توسط گل سرخ| |

گفت :تو هم با ین داستان نوشتنت ! گفتم حقوقم را زیاد کن تا منم داستان خوب ، خوب برایت بنویسم .

 با اخم گفت : خبری ازت نیست چرا ؟! حتما من باید بیام سراغت را بگیرم که ببینم داستان نوشتی ! خودم را صاف کردم گفتم .....

صدای پریچهر بد جوری مرا از خواب بیدار کرد ! گفت پا شو پاشو مدرسه ات دیر شده .

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 22:26 توسط گل سرخ| |


گیسو وقتی با پیام کوچولو از خانه پدریش که مراسم شام غریبان بود خارج شد . نمی دانست چه حوادثی در انتظار اوست !

در انتظار ماشین می ایستد . صدای ترمز ماشینی او را به خود آورد ! آبجی کجا میری ؟
گیسو با لحن آرامی می گوید در بست میدان ... راننده می گوید آبجی سوار شو

هر کجا که بگی می برمت .

گیسو همینطور که با پیام کوچولو حرف می زد! احساس کرد ماشین سرعتش را زیاد کرده با ور نمی کرد! همه چیز سریع اتفاق افتاد هرچه التماس کرد می بیند فایده ای ندارد . صدای آ ز یر پلیس از دور به گوش میرسد . نور امیدی در دلش نمایان شد .


نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 9:52 توسط گل سرخ| |

ترس شدیدی تمام وجودش را در بر گرفت. احساس کرد کسی پشت سرش است اما به خودش نوید می داد چیزی نیست .

یکسالی می شد ازدواج کرده بود . چه آرزو هایی در سر داشت  ! اوایل همه چیز خوب پیش می رفت تا اینکه  کم کم احساس کرد پرویز، حتی فکر کردنش هم برایش سخت بود .

این اولین سرقتش از یک لوازم آرایشی است .وقتی وارد مغازه شد یاد حرف های پرویز افتاد تمام دستورات را می بایست مو به مو اجرا می کرد . نفرتی در وجودش شعله زد . هم ترس دزدی را داشت و هم ترس از پرویز .

نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 16:5 توسط گل سرخ| |

همیشه خدا در انتظار یک روز جادویی بودم ! یک روزیی که همه چیز آنطور که می

خواستم باشد درست مثل فیلم های باور نکردنی واین آرزوی من بود....

تا اینکه یک روز تصمیم گرفتم آرزو هایم را بر روی کاغذ بیاورم. خب چه خوب !

وقتی روی کاغذ آوردم دیدم آرزوهایم چقدر کوچک هستند خوشحال شدم پس می

توانم به آرزوهایم دست یابم .


از وبلاگ دنیای کمرنگ من




نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 19:20 توسط گل سرخ| |


Design By : Night Skin