داستان های کوتاه من ( آشنای من )
زنبیل کوچکش را دردستانش قرار داد،اسباب بازی هایش را دور خود چید! ونقش مادر را خوب بازی کرد. آرزوهای مادر را در زنبیل ریخت. مادر را صدا کرد. زنبیلش را کناری گذاشت،بطرف آشپز خانه رفت زنبیل مادر را برداشت. بغض کلویش را فشار می داد. صدای عباس آقا همسایه دیوار به دیوارش اورا به خود آورد . عباس آقا با نگرانی گفت : پسرم از پشت پنجره ساعتی است که تو را می بینم چی شده! سامان انگار منتظر بود یک ناجی از راه برسد. شاگرد بدون آنکه نگاهی به آدرس بی اندازد رفت در
راه وسوسه شده بود. سکه هارا داخل گودالی چال کند. وبعد به صاحب مغازه بگوید در راه موتورسواری سکه ها را از او ربوده! نقشه اش را بد از چند ساعتی اجرا کرد ! نمی دانست کسی مثل سایه در تعقیب اوست . با ناراحتی وارد مغازه شد وبا شیون ماجرا را
تعریف کرد . صاحب طلا فروش گفت: حیف شد! اگر به آدرس نگاهی می کردی! آدرس خونه خودت نوشته بودم تا برسانی دست خانمت ! نویسنده نیستم ادعای هم ندارم ! نوشتن را دوست می دارم . نوشته هایم ابهام دارد ! شاید زندگی خودش یک ابهام بزرگی است . در انتظار نقد دوستان خوبم هستم گفت :تو هم با ین داستان نوشتنت ! گفتم حقوقم را زیاد کن تا منم داستان خوب ، خوب برایت بنویسم . با اخم گفت : خبری ازت نیست چرا ؟! حتما من باید بیام سراغت را بگیرم که ببینم داستان نوشتی ! خودم را صاف کردم گفتم ..... صدای پریچهر بد جوری مرا از خواب بیدار کرد ! گفت پا شو پاشو مدرسه ات دیر شده . در انتظار ماشین می ایستد . صدای ترمز ماشینی او را به خود آورد ! آبجی کجا میری ؟ هر کجا که بگی می برمت . ترس شدیدی تمام وجودش را در بر گرفت. احساس کرد کسی پشت سرش است اما به خودش نوید می داد چیزی نیست . یکسالی می شد ازدواج کرده بود . چه آرزو هایی در سر داشت ! اوایل همه چیز خوب پیش می رفت تا اینکه کم کم احساس کرد پرویز، حتی فکر کردنش هم برایش سخت بود . این اولین سرقتش از یک لوازم آرایشی است .وقتی وارد مغازه شد یاد حرف های پرویز افتاد تمام دستورات را می بایست مو به مو اجرا می کرد . نفرتی در وجودش شعله زد . هم ترس دزدی را داشت و هم ترس از پرویز . همیشه خدا در انتظار یک روز جادویی بودم ! یک روزیی که همه چیز آنطور که می خواستم باشد درست مثل فیلم های باور نکردنی واین آرزوی من بود.... تا اینکه یک روز تصمیم گرفتم آرزو هایم را بر روی کاغذ بیاورم. خب چه خوب ! وقتی روی کاغذ آوردم دیدم آرزوهایم چقدر کوچک هستند خوشحال شدم پس می توانم به آرزوهایم دست یابم . از وبلاگ دنیای کمرنگ من

گیسو با لحن آرامی می گوید در بست میدان ... راننده می گوید آبجی سوار شو
| Design By : Night Skin |


